ناصر عزیز
نمی دانم باز ذوقی برای اندیشیدن یا دلنوشته ای تنگ و سیاه بر جای هست یا خیر
نمیدانم کنون بازگشتی هست یا خیر اما دوست دارم که باز قلم ها را تهی از مرکب کنیم
اگر لمحه ای حال بود مرا آگاه کن
یا علی
نمی دانم باز ذوقی برای اندیشیدن یا دلنوشته ای تنگ و سیاه بر جای هست یا خیر
نمیدانم کنون بازگشتی هست یا خیر اما دوست دارم که باز قلم ها را تهی از مرکب کنیم
اگر لمحه ای حال بود مرا آگاه کن
یا علی

پر زدن پروانه ای در دشت مغان
![]()
شاید
به طوفانی سهمگین در اقیانوس آرام بینجامد!
همه چیز از همه چیز هست تاثیر پذیر...
*این قطعه شعر از شاعر گمنامی است که چندی پیش از زبان یکی از دوستان خود شنیدم. فکر کنم شما نیز از خواندن این شعر کوتاه، همچو من، لذت ببرید و احساس خوبی به آن داشته باشید. اما بدانید این احساس ریشه در حقیقت دنیای اطراف ما دارد. به تازگی پی به وجود اثری به نام اثر پروانه ای بردم. این اثر به دلیل حساسیت سیستمهای پویا (آشوبناک) به شرایط اولیه ایجاد میشود. در یک سیستم پویا (همانند اتمسفر سیاره زمین) یک تغییر کوچک (همانند بال زدن پروانه) میتواند باعث به وجود آمدن یک تغییر شدید (همانند وقوع طوفان در قاره ای دیگر) شود. این اثر موجب به وجود آمدن تئوری بی نظمی یا آشوب شده است. طرح اصلی و کلیدی تئوری آشوب این است که در هر بی نظمی ، نظمی نهفته است. به این معنا که نباید نظم را تنها در یک مقیاس جستجو کرد؛ پدیده ای که در مقیاس محلی، کاملا تصادفی و غیرقابل پیش بینی به نظر می رسد، چه بسا در مقیاس بزرگتر، کاملا پایا و قابل پیش بینی باشد.
«و اوست کسی که زمین را گسترانید و در آن کوه ها و رود ها نهاد و از هر گونه میوه ای در آن جفت جفت قرار داد روز را به شب می پوشاند؛ قطعا در این ]امور[ برای مردمی که تفکر می کنند نشانه هایی وجود دارد.» رعد-آیه 3
من خسته ام و حال نوشتن و خوندن و حرف زدن ندارم
فقط زنده ام

یا علی

ما خود نمیرویم دوان از قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
والسلام...

صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو
به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی
صنما هوای ما کن طلب رضای ما کن
که ز بحر و کان شنیدم که تو معدن عطایی

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
امانت عشق، بدون شک حلقهای است که دنیای محدود عارف را با دنیای نامحدود معشوق ازلی مربوط میکند، و در عین حال او را از معشوق جدا میدارد. درست است که وجود این امانت از سنخیت و تجانسی که بین انسان و موضوع عشق او هست حکایت دارد، لیکن نومیدی تلخی که در این عشق هست نشان میدهد که حتی در آستانة اتحاد آنها نیز وحدت غیرممکن است و همواره وجود نامحدود را ورطهای عبور ناپذیر از وجود محدود جدا میکند. اگر این فاصله آنها را جدا نکند اتحاد عارف با موضوع معرفت وی که در واقع نوعی «وجدان» است می بایست در «وجود»ش هم تحقق پیدا کند و این امری است که برای حافظ قبولش ممکن نیست. چرا که منجر میشود به اندیشه همهخدایی که دین به عنوان رابطه بین خلق و خالق از تصور آن میلرزد و آن را رد میکند. در واقع با آنکه ورطة عبور ناپذیری که نزد حافظ بین عاشق و معشوق هست قبول فکر وحدت را برای عقل وی ناممکن میسازد، استغراق در عشق که هر چیز دیگر را جز وجود معشوق برای وی درخور نفی میکند این تصور را که عقل از قبولش ابا دارد بعنوان امری که وجدانی نه وجودی است بر وی تحمیل مینماید و در تفکر شاعر بین تصور وحدت - که برای دوگانگی بین خالق و مخلوق جایی باقی نمیگذارد – با اعتقاد به خلق و ابداع که وجدان دینی هر مسلمان جز بدان سر فرود نمیآورد نوعی کشمکش هست. این کشمکش در کلام حافظ از تنازع بین عقل و عشق ناشی است که خود وجه دیگری است از تفاوت بین وجدان و وجود.
این کشمکش بین عقل و عشق، به کسی که در دنیای الست فاصلة بین خدایی را که پیمان بندگی میگیرد و انسانی که پیمان بندگی میدهد، پرنشدنی مییابد، اجازه میدهد از تجلی ازلی دم زند و از اینکه در تمام عرصة وجود هر چه هست مراتب گونهگون این تجلی است، از جهان تا انسان و از انسان تا خدای او – اتحاد عشق و عاشق و معشوق - و وقتی میگوید که «عکس روی» معشوق در آینة دل سبب شد که «عارف از پرتو می در طمع خام افتاد» مخصوصاً به نقش این رمزهای شاعرانه توجه دارد، چرا که این جلوه در عین حال به وی میآموزد که بین آنکه تجلی میکند و آنکه پذیرای تجلی است از همه جهت اتحاد ممکن نیست، اما وسوسهای اشتباهآمیز نیز هست که وجدان و وجود را با هم مخلوط میکند و او را به «طمع» میاندازد. این وسوسه در خاطر وی این اندیشه را القاء میکند که این عکس نه یک تصویر معشوق بلکه عین صورت اوست و بین او که خود جز همان جام نیست با معشوق که عبارت از حق است اتحاد واقعی هست، بدین گونه معرفت قلبی که از تجلی حق برای عارف حاصل میشود و نوعی وجدان است چنان مایة یقین وی میشود که او را تا سر حد تصور اتحاد با حق میکشاند که حافظ این پندار را «طمع خام» میخواند و بدین گونه ورطهای را که همیشه بین معشوق و عاشق، بین انسان و خدا هست عبور ناپذیر نشان میدهد و آنچه را عشق به وی القاء میکند و فقط نوعی وجدان است در پرتو عقل غیرممکن مییابد و عاری از وجود واقعی.
برگرفته از کتاب «از کوچه رندان» اثر
دکتر عبدالحسین زرین کوب

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ مِنْ تِلْكَ السُّبُلِ شَهْرَهُ شَهْرَ رَمَضَانَ شَهْرَ الصِّيَامِ وَ شَهْرَ الْإِسْلاَمِ وَ شَهْرَ الطَّهُورِ وَ شَهْرَ التَّمْحِيصِ وَ شَهْرَ الْقِيَامِ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَ بَيِّنَات مِنَ الْهُدَى وَ الْفُرْقَانِ
« حمد و سپاس خداى را كه از جمله آن راهها، ماه خود، ماه رمضان، ماه روزه، ماه اسلام، ماه پاكيزگى، ماه آزمايش، ماه به پا خاستن را قرار داد كه قرآن را در آن براى راهنمائى مردم و نشانه هائى از هدايت و مشخّص نمودن حق و باطل فرو فرستاد ».
صحیفه سجادیه-دعای چهل و چهارم
تا در ره پیری به چه آئین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت


حق با تو بود!
می بايست می خوابيدم.
اما چيزی خوابم را آشفته کرده است،
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام،
با آن گيس های سياه و روی پريشانشان.
کاش تنها نبودم!
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی ايد ؟
کاش تنها نبودی!
آن وقت که می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم!
انگار قايقی مرا می برد!
انگار روی شيب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش!
...
يادم می آيد،
روزگاری ساده لوحانه،
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را يک دسته می کردم.
عشق را چگونه می شود نوشت،
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه،
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت.
ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است.
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم که در آن دلی می خواند،
من تو را،
او را،
کسی را، دوست می دارم!
حسین پناهی

بیست ساله ام!
در محاصره چهار دیوارم! منتظرم!
دلم برای آغوش کسی تنگ است، دلم هوای عطر کودکی دارد...
به مادرم می اندیشم و حادث می شود... آن سوی اصطکاک خشک فلز، راهی می شوم! چندین پله را بالا
می روم! در انتهای پله ها سایه ای می بینم...سایه ای روشن! مادر با چادر پیرتر به نظر می آید! پیش می روم و پیش می آید و اعجاز آغوشش را به من می بخشد و...دیگر دردی نیست...دیگر نمی ترسم!...دیگر تنها نیستم!
مادر را نگاه می کنم. چادر او را پیر نکرده بود! موهای سیاهش را گم کرده است! باید به او بگویم که آغوشش چه اکسیری ست! باید سپیدی تک تکِ موهایش را جبران کنم! ولی چگونه؟!... در راه خانه دفتری سپید می خرم و مدادم را تیز می کنم. موهای سپید مادر به من آموختند، که شب تیره هم عاقبت روشن خواهد شد و من تا خود صبح می نویسم و می نویسم و می نویسم...
هر تار سپید موی مادر من می باید کتابی شود...
یغما گلرویی
به نام خدا

مالكي
نام يكي ديگر از شاخه هاي كيش سني از دين اسلام است . از مذاهب فقهي و يكي از مذاهب چهارگانه اهل سنت مي باشد كه پيرو ابو عبدالله مالك ابن انس معروف به امام دارالهجره و امام المدينه هستند .ايشان عربي الاصل بوده و در سالهای ۹۰ تا ۹۵ هجری قمری در مدينه متولد شدهاست و وفات وی را در فاصله سالهای ۱۷۴ تا ۱۷۹ میدانند.
امام صادق ( ع ) از اساتيد اصلي وي در فراگيري علم حديث بوده است مالك پس از امام صادق ( ع ) از اساتيد ديگرى مانند: عامر بن عبداللّه بن زبير بن العوام ، زيد بـن اسـلم ، سعيد مقبرى ، ابو حازم ، صفوان بن سليم وديگران استفاده نمود، همچنين مالك براى فراگيرى علم شاگرد اشخاصي مانند ربيعه بن فروخ، ابن شهاب زهري، نافع مولي عبدالله بن عمر ابن هرمز، امام جعفر صادق(ع) و ابوالزناد، وهب بن هرمز و ربيعة الراى بـود.
مالك بن انس كتاب الموطا را براى منصور عباسى نگاشت و در تمام عمرش جز براى حج بيت الله الحرام از مدينه خارج نشد. وى استاد شافعى بود. اثر ديگر او, «رساله الي الرشيد» است.
او معتقد بود ظاهر قرآن بر سنت مقدم است، او طعن بر اصحاب رسول خدا(ص) را زشت شمرده و آن را جرم بزرگ مي دانست، ايشان نظام «استخلاف» را صحيح مي دانست، او همچنين به قديم بودن قرآن اذعان داشت و جبري مسلک بود، مالکي ها در عقايد کلامي پيرو اشعريه هستند او عـام و مـطـلـق کـتـاب و سنت را قطعی ندانست ، بلکه درهـای تـخـصـیـص را به طور کامل گشود. وی در کنار این مساله اصول را به یکدیگر پـیـونـد مـی داد تـا ازمـیان آنها فقهی پخته و همسو با احکام عقل و همخوان با آن چه نزد مردم پذیرفتهاست پدید آید او فقه خود را بر اساس روايات نبوى قرار داد و به خبر واحد نيز عمل مى كرد و به اقوال صحابه توجه فراوان داشت و چون براى مساله اى از مسائل فقهى دليلى از قرآن و سنت پيدا نمى كرد، به قياس و مصالح مرسله متوسل مى شد ( مصالح مرسله امورى است كه به منظور مصلحت مهم ترى به آن توجه مى كنند ) .
مذهب مالك از مدينه نشات گرفت و در حجاز منتشر شد، سپس در مغرب و اندلس و مراكش و الجزاير و تونس و ليبى و مصر و سودان و بحرين و كويت رواج يافت . پيروان مذهب فقهى مالك در حدود پنجاه ميليون نفر مى باشند . امروزه هم بیشتر پیروان مالک در آفریقای شمالی هستند. ولی در مصر متوقف شد. در اندلس هم فقه مالکی توسط شاگردان او "یحیی بن یحیی لیثی اندلسی" انتشار یافت. پیروان فقه او برمفاهیم کتاب " الموطأ " توجه می کنند ولی فقهای مالکی برای مراجعه به آراء او، به کتاب " المدونة الکبری " تألیف عبدالاسلام ابن سعید معروف به " سحنون " رجوع می کنند.
آثار:
مهمترین و مشهورترین اثر او همین کتاب است که در بالا گفته شد که برپایه حدیث و اجماع اهل مدینه و آراء خود اوست و یکی از قدیمی ترین کتب فقهی و یکی از صحاح سته می باشد. آثار دیگری مانند تفسیر غریب القرآن، رساله الی ابن وهب فی الرد علی القدریة، رساله فی الاقضیه، رساله فی الفتوی الی ابن غسان، کتاب السرور، رساله الممتهد الی الیث بن سعد، به مالک بن انس نسبت داده می شود ولی در صحت انتساب بعضی از اینها به مالک تردید هست.
مذهب مالكي بر اصول زير استوار است :
1- کتاب الله
2- سنت پیامبر
3- اجماع
4- قياس و راي
5- استحسان
6- استحصاب
7- مصالح مرسله
8- عرف
9- قول صحابه پیامبر
اِبْنِ قاسِم، ابوعبدالله عبدالرحمان بن قاسم بن خالد بن جُنادَة عُتَقى يكى از شاخصترين شاگردان مالك بن انس و از مروجان مذهب وي از موالى منتسب به « عُتَقا » بود
ابن قاسم از اولين شاگردان مالك بود كه مذهب او را به مصر برد. وي با همراهى عبدالرحيم بن خالد بن يزيد، ابن عبدالحكم و ديگران، فقه مالكى را، تا زمان غلبة فقه شافعى درآن ديار رايج ساخت . نقش عمدهاي كه ابن قاسم در تاريخ مذهب مالك دارد، تدوين فتاوي اوست. البته در تدوين اين فتاوي نبايد نقش دو تن از شاگردان او به نام اسد بن فرات و سحنون بن سعيد را از ياد برد.
ازشاگردان ديگرش ابن وهب و ابوعمرو اشعب بن عبدالعزیز بن ابراهیم عامری جعدی نیز می باشند .
شافعی
نام یکی از شاخههای تسنن از دین اسلام است. واز مذاهب فقهی و پیرو ابوعبدالله محمد ادریس شافعی و از ائمه چهار گانه سنت وجماعت است محمد ادریس الشافعی (۱۵۰ – ۲۰۴هجری قمری ) ملقب به أبو عبدالله ، از علما اهل سنت بود . نام کامل وی ( محمد بن ادریس بن العباس بن عثمان بن شافع بن السائب بن عبید بن عبد یزید ابن هاشم بن المطلب بن عبد مناف القرشی ) بود . وی در ماه رجب سال ۱۵۰ هجری قمری برابر با ۷۶۸ میلادی در شهر غزه از سرزمین فلسطین ( و به قولی در سوریه ) به دنیا آمد . وی با داخل کردن مذهب حنفی با مالکی روشی نوین را بنا نهاد که از حدیث در آن بهره میجست . گرایش فقهی او میانه گرایش اهل حدیث و اهل رای است ، چرا که وی گرایش ابوحنیفه را بـا گـرایـش مالک درآمیخت ، یعنی از طرفی با اصول و مبانی ابوحنیفه تا حدی موافقت کرد واز طرف دیگر در بها دادن به حدیث با مالک همراه شد ، تا آن جا که در عراق و خراسان به اهل حدیث شهره شد و مردم بغداد نام ( یاور سنت ) بر او نهادند . شـافـعـی هـنگامی که اختلاف میان دو شیوه حجاز و عراق [حدیث و رای ] را دید بر آن شد تا مـوضـع خـود در ایـن بـاره را دقـیـقـا مشخص کند و شیوهای خاص خویش برگزیند . شـافـعـی در فـهـم مـتـون کـتاب و سنت مسلک معتبر دانستن ظاهر را برگزید و از ظاهر فـراتـرنرفت . زیرا وی بر این عقیده بود که مبنا قرار دادن چیزی جز ظاهر این متون مبنا گرفتن گـمـان و وهـم کـه خـاسـتگاه نادرستیهای بسیار و درستیهای اندک میباشد و از دیگر سوی ، باید احـکـام بـراسـاس آنـچه نتایج همیشگی و غالب دلیل است استوار گردد نه براساس آنچه گاه از دلیل برآید.اصـول و مـنـابـع اسـتنباط شافعی دارای سمت گیری عملی و نظری توام با یکدیگر است . او بـه مـسـایـل فـرضـی اهـمـیتی نمیدهد و تنها ازاحکام امور واقعی که وجود خارجی دارند بحث وجستجو میکند و به همین دلیل در فقه او مسایل فرضی اندکی مییابیم.
در کلام پیرو ابوالحسن اشعری بود و ادله اربعه:
1. کتاب الله
او همانند دیگر فقها قرآن را در صدر همه منابع قرار میدهد و آن را نخستین منبع فـقهی میداند و به ظواهر آن استدلال میکند مگر زمانی که مقصوداز آیه چیزی جز ظاهر آن ، منظور باشد .
2. سنت پیامبر
شافعی از خبر واحد و عمل به آن به شدت دفاع کرده است مشروط بدان که راوی ثقه و ضابط و حدیث به رسول خدا(ص) متصل باشد .
او بر حنفیه خرده گرفتهاست که قیاس را بر خبر واحد مقدم داشتهاند .
نیز شرایطی را که حنفیه و مالکیه برای عمل به خبر واحدگذاشتهاند معتبر نـدانسته ، بر این باور است که در صورت اثبات صحت سنت و روایت پیروی از آن همانند پیروی از قرآن ، واجب است .
البته شافعی برای عمل به حدیث مرسل شرایطی گذاشت ، مثلاً این که از احادیث مرسل سعیدبن مسیب باشد .
3. اجماع
وی بـه ایـن دلـیـل کـه آگـاهـی یـافتن از اتفاق همگان ناممکن است اجماع را به مـعـنـای آگـاهی نیافتن از نظر مخالف دانست و نظریه استاد خود مالک مبنی بر ارجحیت اجماع مردم مدینه را رد کرد و گفت : اجماع درجه نخست اجماع صحابهاست.
4. قیاس
شـافـعـی در فتاوی قدیم خود به گفته صحابه عمل کردهاست اما در فـتاوی جدیدش ، چنان که بسیاری از اصحابش میگویند به گفته صحابه احتجاج نکردهاست دلیلش این است که وی گفتههایی از صحابه نقل کرده و سپس با آنها مخالفت ورزیدهاست با این همه ازگـفـتـار او در کـتـاب الام برمی آید که وی گفته صحابی را تا زمانی که مخالفی برای آن پیدانشود ، حجت میدانستهاست.
ایمان در عقیده شافعیه دارای سه شرط عمدهاست:
نخستین کسی است که مسائل اصول فقه را در کتابی بنام الرساله تدوین وتالیف کرد.مطالب این کتاب عبارتاند از :
· قرآن
· سنت
· ناسخ و منسوخ
· علل احادیث
· خبر واحد
· اجماع
· قیاس
· اجتهاد
· استحسان
· اختلاف
امام شافعی آثار تألیفی زیادی دارد که برخی از آنها در زیر فهرست شدهاند.
۱ـ الرسالة القدیمة
۲ـ الرسالة الجدیدة
۳ـ اختلاف الحدیث
۴ـ جماع العلم
۵ـ ابطال الاستحسان
۶ـ احکام القرآن
۷ـ بیاض الغرض
۸ـ صفة الأمر والنهی
۹ـ اختلاف مالک و الشافعی
۱۰ـ اختلاف العراقیین
۱۱ـ فضائل قریش
۱۲ـ کتاب: الأم
۱۳ـ کتاب: السُـنَن
۱۴ـ کتاب: المبسوط
۱۵ـ المسند الشافع
از مشهورترین شاگران شافعی:
حنبلی
نام یکی از شاخههای کیش سنی از دین اسلام است. واز مذاهب فقهی و پیرو ابو عبدالرحمان احمد ابن حنبل می باشد . احمد ابن حنبل (۱۶۴ - ۲۴۱) هجری قمری. چهارمین امام از ائمه اهل سنت بود . نام کامل وی ( احمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد بن ادریس بن عبدالله الشیبانی المروزی البغدادی ) و کنیهاش « ابو عبدالرحمان » است . وی در سال ۱۶۴ هجری قمری در شهر « السلام » در بغداد به دنیا آمد . ابن حنبل اهل حدیث بود و توجهی به رای نداشت . استناد او صرفاً به قرآن و حدیث پیامبر اسلام بود . محمد پسر عبدالوهاب ، موسس وهابیت نیز مذهب حنبلی داشته است . احمد حنبل فقيهى كثيرالسفر بود و براى فراگرفتن علوم اسلامى و حديث ، به شام و حجاز و يمن و كوفه و بصره سفر كرد و روايات بسيارى را گرد آورد و آنها را در مجموعه اى كه مسند احمد حنبل ناميده شده فراهم نمود .
مسند احمد بن حنبل مجموعا در شش جز و در بردارنده چهل هزار روايت مى باشد او از عمل به راءى دورى مى كرد و تنها به كتاب الله و حديث استدلال مى نمود و به اندازه اى در استناد به احاديث كوشا بود كه گروهى از بزرگان اسلام مانند : محمد بن جرير طبرى و محمد بن اسحاق معروف به ابن نديم او را از پيشوايان حديث شمرده اند .
احمد بن حنبل يكى از شاگردان خوش فهم شافعى بود ، ولى پس از مدتى از مذهب وى دورى نمود و خود مذهبى مستقل بنا كرد و آن را بر پنج اصل : قرآن و سنت و فتاوى صحابه و قول بعضى از صحابه اگر موافق كتاب و سنت باشد و همه روايات مرسل و ضعيف استوار نمود . پيروان مذهب حنبلى از پيروان سه مذهب فقهى ديگر اهل سنت كمتر مى باشند .
مذهب حنبلی بر پنج اصل استوار است :
از مواردی که حنابله به آن اهمیت زیاد میدهند امر به معروف ونهی از منکر است .
فقه او از ویژگیهای ذیل برخوردار است :
الف - فتواهای احمدبن حنبل به احادیث و اخبار و آثار سلف صالح مستند بود. او براساس قول پیامبر(ص) و داوریهای آن حضرت و همچنین فتواهای صحابه ( در مواردی که از نظرمخالفی اطلاع نیابد ) فتوا میداد و آن چه را هم در آن اختلاف کرده بودند میآورد.
اوگفتههای تابعین یا دیگران را که به آگاهی داشتن از روایات وآثار مشهور بودند بر فتوای خویش ارجحیت میداد.
ب - او از فرضها دوری میگزید و تنها درباره آن چه عملا رخ دادهاست فتوا میداد. چرا که از نظر او فتوا و رای چیزی است که تنها در صورت ضرورت باید به سراغ آن رفت.
ج - این که او در درجه نخست به اخبار و روایات استناد داشت سبب نشد فقه او محدود یا اززندگی عملی مردم دور شود، چون مذهب او بیش از هر مذهب دیگری در امر تعاقد ومعاملات و تعهداتی که هر یک از طرفین برعهده دارند آزادی و سعه قائل است.
د - او در جایی که به نصی یا اثری پذیرفته شده دست نمییافت براساس مصلحت فتوا میداد. او هر حکمی را که برای هدف هست به وسیلههای آن ، و هر حکمی را که برای نتیجه هست به مقدمههای آن میداد و به این مساله آن اندازه دامنه و گسترش داد که در فقه پیش از او سابقه نداشت. او برخلاف شافعی که در باب معاملات و عقود دیدگاهی ظاهری دارد و آنها را تنها به همان عبارتهایی که حاکی از آنهاست تفسیر میکند و به انگیزهها و اهداف آنها نمینگرد، تنها به ظواهر و صورت مادی این پدیدارها نمینگریست و براساس انگیزهها و اهداف و نتایجی که برای این عقود و معاملات هست درباره آنها حکم میکرد.
ابن حنبل، علی ابن ابی طالب را بهعنوان امام محسوب میکرده وهر کس را که مقام امامت را برای علی انکار میکرد مورد ملامت وسرزنش قرار میداد.
حق نگهدارتان
اسلام دین یکتاپرستی و یکی از آموزه های ابراهیمی جهان است . پیروان این دین را مسلملن میگویند . مسلمانان بر این باورند که آفریدگار مستقیماً بر بسیاری از پیامبران از قبیل آدم ، نوح.. وحی فرستاده و محمد که در حدود سال 570 میلادی در مکه به دنیا آمد از آخرین آن ها می باشد .
اکنون اسلام از نظر شمار رسمی پیروان در مکان دوم (پس از دین مسیحیت) جای دارد . محمد ، تکمیل کننده این دین ، از طریق وحی در سن چهل سالگی از جانب خداوند مامور ترویج اسلام شد . پیام وحی به صورت کلام قرآن و به صدای جرس و گاهی آواز زنبوران به صورت تدریجی ( قسمی در مکه و قسمی در مدینه ) بر وی ابلاغ می شد که پس از ابلاغ توسط یاران محمد در قالب کتابی تحت عنوان قرآن به ثبت می رسید . این کتاب معتبرترین متن دینی نزد مسلمانان است و مسلمانان آن را «معجزه» و «سند اثبات پیامبری» محمد میدانند. تمام مذاهب اسلامی بر درستی متن آن اتفاق نظر دارند و اختلاف در نحوه خواندن متن، تفسیر و احیانا ترتیب آن است ( باور مسلمانان بر آن است که دین خدا در اصل از آدم تا محمد یکی بوده و این اصول در قرآن گردآمدهاند. متون اسلامی این طور بیان میکنند که یهود و مسیح مشتقاتی از تعالیم ابراهیم بوده و در نتیجه جزو دینهای ابراهیمی به شمار میآیند. قرآن، از یهودیان و مسیحیان (و گاهی اوقات دیگر معتقدان) به صورت «اهل کتاب» یاد میکند ) .
در پیام محمد از آنچه عمل صالح خوانده می شود مکرر ستایش می رود این عمل صالح که جای جای در قرآن و حدیث بدان اشارت رفته است نیکوکاری و پارسایی است و بیشتر به معنای اجتناب از خمر ، قمار ، فحشا ، زنا ، ربا ، ظلم ، غارت و دزدی است . طبق قرآن ارتکاب آنچه اجتناب از آن واجب است گناه شمرده می شود و در بین گناهان آنچه از همه بزرگ تر است و هرگز بخشوده نمی شود شرک به خداست از این رو ترک شرک و پیکار با آن اولین تکلیف هر مسلمان است . طبق اسلام قدرت و عظمت خدا بر همه محیط و همه چیز به مشیت و ارده او بسته است اما انسان نیز مسئول کردار خویش است و در پیشگاه خداوند باید از هر چه کرده است حساب پس دهد .
بر اعتقاد مبلغان این دین نیکی و بدی شماری دارد و در جهان دیگر آنچه برای انسان باقی می ماند همانست که خود در این جهان از ثمره کار و کردار خویش بدست آورده است پس مسلمان می بایست راه نیکی در پیش گیرد که برای رسیدن به این امر ، ادای نماز ، گرفتن روزه ، دادن زکات مال و رفتن به خانه خدا واجب می باشد . (البته در فرقه های مختلف اسلامی برداشت های مختلفی از کلمه نماز . روزه و غیره وجود دارد که وابسته به تاویل های مختلف در فرقه های مختلف اسلامی می باشد و این به نوع برداشت عالمین هر فرقه از سنت و حدیث وابسته است.)
اسلام برای هر فردی با ذکر شهادتین آغاز میشود . شهادتین به زبان آوردن دو جملهٔ «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله»، و در مذهب شیعه به اضافه «علی ولی الله» است.. فردی که تصمیم به ایمان آوردن به اسلام را دارد باید سه جمله نخست را بر زبان آورده و آنها را باور کند.مسلمانان به دو مذهب عمده شیعه و سنی تقسیم میشوند. هر یک از این دو فرقه دارای انشعاباتی هستند.
اهل سنت:
مذهب سُنّی بزرگ ترين مذهب دين اسلام است که بيشترين پيروان را در ميان مسلمانان دارد به طوری که حدود ۸۰ درصد از مسلمانان جهان اهل تسنن هستند . مجموعه احاديثی که در دوران بنی عباس گرد آمد ، « سنت » و عقايدی که پيرامون آنها شکل گرفت ، « عقايد السنة » ناميده شد و معتقدان به آن را « اهل سنت » ناميدند ؛ بنابراين اصطلاح اهل سنت از حدود سال ۱۵۰هجري قمري به بعد در جامعه اسلامی رواج پيدا کرد در همان زمانی که عده ای عاشقانه به اهل بیت می نگریستند و در مقابل اهل تسنن اهل تشیع شکل گرفت . اهل سنت علاوه بر آن احترام خاصی را به اهل بيت پيامبر ( بويژه امامان اهل تشيع ) قائلند .
اهل سنت و جماعت بر اين باورند که محمد ، پيامبر اسلام ، پس از خود جانشينی تعيین ننمود و بعد از فوت محمد مسلمانان آن زمان بر اساس شورا و انتخاب ، چهار تن را به عنوان خليفه ی مسلمين انتخاب نموده اند . ابتدا در سقيفه بنی ساعده ، ابوبکر را که از صحابه ( ياران ) و نزديکان محمد بود و در ميان مسلمانان محبوبيت و اعتبار زيادی داشتند برای خلافت بعد از محمد بر جامعه نوبنياد مسلمانان انتخاب کردند .
اين چهار تن که به خلفاي راشدين معروفند به ترتيب عبارتند از :
برخی از سنيان ، حسن پسر علی را نيز خليفه میدانند و بر اين باورند که دارای دوران خلافت بسيار کوتاهی بودهاست اما ديگران معتقدند که بعد از علی ، دوران خلافت اسلامی بر مسلمانان برای هميشه تمام شده و بعد از آن را سلطنت میدانند . هرچند که تمامی اولاد محمد نزد سنيان ، محترم شمرده میشوند . سنيان ، قرآن را کتابی محفوظ میدانند و مدعی پيروی از قرآن و سنت حضرت محمد هستند . اما اصطلاح « اهل سنت » در تقسيم بندیهای مذهبی قرن دوم هجری شکل گرفت . مذهب سنی از لحاظ علوم فقهی به فرقه هاي حنفی ، مالکی ، شافعی و حنبلی تقسيم میگردد . هر چند که اختلافات آنان بسيار جزئی است و اغلب پيروان يکی از آنان میتواند در شرايط زمانی و يا مکانی خاص از فرقه ديگری تقليد کند .
حنفی :
نام يکی از شاخههای کيش سنی از دين اسلام است . از مذاهب فقهی و يكي از مذاهب چهارگانه اهل سنت است كه در بين مذاهب چهارگانه اهل سنت و نيز اهل تشيع بيشترين پيرو را دارد و عمده پيروان اين مذهب نيز در کشورهای آسيای ميانه ، شبه قاره هند ، آسيای مرکزی ( و تا حدودی ايران ) قرار دارند . نام اين شاخه منسوب به بنيادگذار آن يعنی ابوحنيفه نعمان بن ثابت (۱۵۰-۸۰ هجری قمری) ، از مردم کابل ، متولد 80 هجری قمری در شهر کوفه و فوت ايشان به سال 150 در بغداد است .
از اساتيد او در دوران تحصيل علوم اسلامی حماد بن ابی سليمان است . تسلط ابوحنيفه بر علم کلام بيش از احاطه او به علوم فقهی موجب معروفيت او شده است .
ابوحنيفه به سبب شهرت در علم و تقوا توسط عمره بن هبيره ، قاضی القضاه شهر کوفه شد و بخاطر آنکه بعدها منصور خليفه عباسی قصد انتصاب او را به سمت قاضی بغداد داشت اما چون با مخالفت ابوحنيفه مواجه شد ، وی را به زندان افکند .
پيروان ابوحنيفه ، مذهب و روش او را اهل رای می نامند زيرا ابوحنيفه قائل به رای است چنانکه بعد از صدور هر فتوايی و حکمی عنوان میکرد اين نظر ماست . او مخالف اهل حديث بود وتنها در شرايطی اقدام به قبول احاديث متواتر میکرد که از تابعين نقل شده باشد و حديث و خبر مفرد را قبول نداشت . از ويژگيهای ابوحنفيه که جميع محققين و فقها بر آن اتفاق نظر دارند صراحت و بی باکی او در دادن فتوی است وی همچنين در بحث جبر و اختيار به آزادی عمل انسان معتقد است و فعل آدمی را در مصدرش مدنظر قرار میدهد .
مذهب حنفی برهفت اصل زير استوار است :
1. کتاب الله
2. سنت پیامبر
3. قول صحابه پیامبر
4. قياس و رای
5. استحسان
6. اجماع
7. عرف
از شاگردان سرشناس ابوحنيفه میتوان به افراد زير اشاره كرد :
برجستهترين کتابها در زمينه شاخه حنفی عبارتند از :
۱ـ المبسوط از شمس الدين السرخسی
۲ـ بدائع الصنائع فی ترتيب الشرائع از کاسانی
۳ـ مختصر الهداية از مرغيانی
۴ـ حاشية ابن عابدين (ردالمحتار علی الدر المختار)
ادامه ذکر فرق محترم برادران اهل تسنن در پست های بعدی می باشد
علی نگهدارتان...

عشقه* نمی داند که بر تنه میله سرد آهنی پیچیده است!
عشقه سال هاست که فریب نیرنگ میله های درختنما را می خورد!
* عشقه همان گیاه پیچک است که بر تنه درخت می پیچد و بالا می رود و آن را خشک می کند. و این تمثیل حالت عشق است که بر هر دلی عارض شود احوال طبیعی او را محو می کند.
اديان دسته اي از آموزش هاي قراردادي هستند كه جهت رشد نژادهاي مختلف بشر در تطابق با دوره هاي معيني از تحول فكري و تكاملي آن ها منظور شده اند . هريك از اديان هدف خود را در روز و ساعت خود محقق كرده است . در سراسر تاريخ انساني منظور اصلي تمامي اديان تلاشي بوده است در جهت شناختن و درك كردن خدا ، اما فقط تعداد انگشت شماري در آن به موفقيت رسيده اند .

هنوز آدمي بايد اين را بياموزد كه خواستهايش او را در اسارت آنچه مورد آرزويش است نگاه مي دارد .
از ادیان مذکور در زیر ما هیچکدام از فرقه های انشعابی را توضیح نداده و تنها اصل و پایه هر دین را ذکر نموده ایم
قابل توجه است تمام ادیان زیر قبلاُ در این وبلاگ توضیح داده شده اند (مراجعه به پست های قبلی) به همین دلیل دیگر از اعتقادات آنها مطلبی نیاورده ایم و تنها حهت یادآوری این پست نگاشته شده است تا ما مسیر خود را در آینده ادامه دهیم.
سيكيزم :
مذهب سيك يكي ديگر از اديان اقليتي است كه عمدتا در پنجاب هند زندگي مي كنند . موسس آن گورو نانك در قرن 15 م. بود . او معاصر كبير شاعر و عارف بزرگ هندو بود و با آموزش هاي اكنكار هم برخورد كرد و آنچه از آن مي دانست تعليم داد انحراف او از مسير اك زماني اتفاق افتاد كه پنداشت بعد از 9 نفر جانشيني كه از پيروانش بودند ، ديگر گورو زنده اي ادامه دهنده آموزش هايش نخواهد بود به اين ترتيب گرانت صاحب ، كتاب مقدس سيك ها ، براي همه پيروان نقش گورو را پيدا كرد ، همانگونه كه انجيل در نزد مسيحيان . گورو نانك تنها قديسي بود كه در اين مذهب ظهور كرد . او توانست به وضعيت هاي بسيار بالاي از آگاهي دست يابد وليكن هيچ كس قادر نبود از او پيروي كند با اين وجود در آموزش هاي او هم نشاني از نور و صوت ، آنگئنه كه در تعاليم اك آمده است يافت نمي شود .
كنفسيونيسم :
در واقع اين يك مذهب نيست هر چند در زمره آنان محسوب مي شود . كنفسيوس يا كلونگ فوتسه پايه گذار آن بود و طرح آن بر مبناي سيستمي از احكام اخلاقي است كه به منظور مديريت صحيح امور انساني ايجاد شده است . كنفسيوس كه در قرن 6 ق.م مي زيسته است يكي از مقامات رسمي حكومتي چين بود آثار او از آن ارزش هاي معنوي كه به آن نسبت داده اند برخوردار نمي باشد و در آنان هيچ سر نخ عمده اي كه حاكي از سفر روح يا طريقي كه به خدا بيانجامد وجود ندارد .
تائوئيسم :
تائوئيسم هم مثل بوديسم 600 سال ق.م پديد آمد محور اصلي اين مذهب كتاب تائوته چينگ ، اثر فيلسوف اسطوره اي چين به نام لائي تزه است تائو يعني راه ، طريق ، مسلك و اساس اعتقادات نخستين تائوئيسم بر اين مبنا استوار بود كه امور انساني مي بايد طريق طبيعت را در پيش گيرد ( از قانون طبيعت پيروي كند ) اين مذهب تاكيد بر اتخاذ سكوت ، مراقبه و برطرف كردن تقلا ، نفسانيات و اشتياقات مفروط دارد . زمينه پيدايش بسياري از انجمن هاي اسراري چين ، توسط اين مذهب ميسر شده است اما در هيچ كجاي آن اشاره اي به سفر روح و صعود به كانون الهي به چشم نمي خورد اشاراتي هم كه در خصوص خدا و جنبه هاي الهي شده بسيار مبهم است .
شينتوئيسم :
منشا اين كيش باستاني در غبار مقاطع دوردست تاريخ گذشته محو شده است . تا قرن 5 م . سنت شينتو فقط به صورت شفاهي آموخته مي شد و هيچ گونه مدرك مكتوبي براي آن وجود نداشت . به هر حال در ژاپن شكلي تغيير يافته از شينتوئيسم باقي مانده است كه 53 ميليون پيرو دارد . اين كيش عبارتند از دسته اي آداب و رسوم كه شامل هجرت ، فستيوال ها و نيايش خدايان متعددي مي شود . اين سنن از درون سيستم هاي بدوي نيايش طبيعت ، ريشه گرفته و بعدها با تاثيرپذيري از بوديسم مذهب رسمي ژاپن را تشكيل داد . در شينتوئيسم هيچگونه سيستم اخلاقي و معنوي به چشم نمي خورد مگر تاكيد زيادي كه روي زندگي تشريفاتي و نظافت جسماني نهاده شده است . تا حدود قرن 7 م . يك الهه آفتاب مورد شناسايي و نيايش بود تا اينكه امپراطور به يك چهره فناناپذير تبديل گشت و جايگاه خدايان را اشغال نمود . از آن پس صورت حكومتي شينتوئيسم سازمان داده شد تا به آن وسيله فلسفه وجودي دستگاه حكومتي توجيه و تجليل شود . بعد از جنگ جهاني دوم اين ديدگاه مبلغي اعلام شده و امپراطور حاضر الوهيت خود را انكار نمود .
هندوئيسم :
اين مذهب اكثريت مردم هند و يك مثال عالي از پلي تئيسم ( چند خدايي ) است . خدايان اصلي آنها عبارتند از :برهما شيوا و ويشنو . كتب مقدسه آن وداها و اوپانيشاد ها هستند طرح اصلي آن وصل به شعور فلكي است كه حاصل روشنگري اركان عقلاني شده و فرد را تا طبقه ذهني كه منزلگاه برهما است بالا مي برد . مشتقات اين مذهب شامل انواع يوگاها ، ودانتيسم و شاحه هاي بي شمار بيشتري مي شود .
جانيزم :
اين هم يكي ديگر از مذاهب قدیم هند است . آخرين آموزگار كبير آنها كه تيرتهانكاراس خوانده مي شد ماهاويرا بود كه در قرن 6 ق م. زندگي مي كرد . جانيسم دربرگيرنده بسياري از مفاهيم فياسوفانه اديان هند است . اصل نخست آن اتخاذ رفتار سياست عدم خشونت در مقابل تمامي اشكال حيات است اين رفتار از حشرات و ساير موجودات زنده گرفته تا آدميان را در بر مي گيرد . يعني هيچ موجود زنده اي نبايد كشته شود و هيچ صدمه اي نمي بايد به طبيعت وارد شود . بنابر اصول جانيزم جهان ابدي است و از ميان 6 مرحله نيك و زشت عبور مي كند وليكن ما در اكنكار مي دانيم كه جزيي از طبيعت خدا اين است كه در خلال يوگاهاي اعظم ، طبقات تحتاني را طي دوره هاي پي در پي منهدم نموده و مكرارا بيافريند . جانيزم استاد زنده ندارد و در كتاب مقدس آن ، عشوه تامبارا ، هيچ اشاره اي به نور و صوت مشاهده نمي شود . عمده فلسفه جانيزم با كارما و اصل اساسي آن – به هيچ كس گزند مرسان – سروكار دارد .
بوديسم :
بوديسم بر مبناي يك شاهزاده نپالي به نام سيدهارتاگائوتاما بوجود آمد كه بودا شد . او حدود 500 سال پيش از ميلاد مسيح مي زيست . علاوه بر پيرواني كه خارج از آسيا زندگي مي كنند در شرق بيش از دويست مليون بودايي وجود دارد اين مذهب شامل شاخه ماهايانا در شمال آسيا است كه تاكيد بر رستگاري و مراقبه دارد . فرقه هيمايانا حافظ آموزش هاي رهباني پيروان نخستين است و در نواحي جنوب شرقي آسيا رواج دارد . ذن يكي ديگر از شاخه هاي بوديسم است كه نقطه عطفش درون نگري ، خودآزمايي و نجابت است . لاملئيسم تبت ، تركيبي از بوديسم و اعتقادات بدوي آن سرزمين است .
محور اصلي آموزش هاي بوديسم بر جزئ ذهني آدمي استوار است در اصل اين مذهب از هندوئيسم منشعب شده و پديده هايي مانند ساتوري به معناي روشنگري و شعور فلكي را از آن به عاريت گرفته است . هر دو اينها پديده هاي ذهني مي باشند . پيروان اين مذهب به ندرت مي توانند خود را تا آن طبقه برسانند .
اکنکار:
آموزش اصلي اكنكار اين است كه اگر چلا با وفاداري تمرينات معنوي اك را به جا آورد در حين زندگي در كالبد فيزيكي مي تواند به جهان هاي بهشتي وارد شود . اين تفاوت اصلي ميان اكنكار و مذاهب است همينطور فقط اك است كه همواره داراي يك استاد زنده است چون همانگونه كه قانون معنوي بيان مي كند : چلايي كه در كالبد فيزيكي زندگي مي كند نياز به استادي هم دارد كه در كالبد انساني حضور داشته باشد .
هر سيستمي كه روح الهي يا اك را مبناي كاربردهاي معنوي خود قرار نداده باشد نمي تواند در مقابل كشش قهقرايي ذهن و ماديگرايي طاقت بياورد . يك چلا بدون داشتن اك در زندگي نمي تواند راه درازي را در جهت نيل به اقاليم خدايي طي كند . هر چلاي پيشرفته اي اذعان مي كند كه بدون استاد حق در قيد حيات رهايي معنوي وجود ندارد . ماهانتا آزادي بخش معنوي است او از طريق مديوم ها كار نمي كند و هيچگونه وظيفه سازندگي هم در اين جهان به عهده ندارد .
هيات اصلي قانون نامه معنوي ، ضرورت حضور استاد حق در قيد حيات را در مقام تصدي نمايندگي اقليم خدايي از جانب سوگماد در اين جهان اكيدا گوشزد مي كند . يعني فقط كسي كه هنوز در كالبد فيزيكي زندگي مي كند مي تواند به اين سمت گماشته شود اين يك قانون ثابت است كه فقط ماهانتا در كالبد فيزيكي اش مي تواند به عنوان استاد براي كساني عمل كند كه در كالبدهاي فيزيكي شان زندگي ميكنند . فقط آدمي است كه مي تواند به آدمي آموزش دهد يا به او پذيرش وصل اعطا كند .
نكته اساسي بعدي در اك ، جريان حياتي اك است . استاد حق در قيد حيات بروي اين جريان صوتي به عنوام پايه و اساس سفر روح تاكيد بسيار دارد اين جريان صوتي عبارتند از مقام متعال كه خود را در قالب امواج هماهنگ موسيقي الهي در همه طبقات همه كيهان ها متجلي مي سازد . از طريق اين امواج ، قدرت حيات بخش آفريننده و عالمگير خدا به تمامي جهان ها راه مي يابد .
رهايي كامل و آزادي معنوي كسب شده در حين زندگي در كالبد فيزيكي ، اصل سوم اك است .
چهارمين اصل اساسي اين است كه كسي كه نتواند چلا را واصل كرده و او را در جهان هاي درون راهنمايي كند استاد حق در قيد حيات نيست . واص
حلقه هاي عظيم زنجيره رستگاري معنوي عبارتند از : استاد حق در قيد حيات ، جريان حيات اك و آزادي معنوي ، اين راه رسيدن به خدا از طريق آموزش هاي اك است .
دين زرتشت :
اين مذهب توسط خردمندان پارسي ، زاراتوسترا كه بعدها به نام زرتشت معروف شد در شرق سرزمين پارس تاسيس و ترويج شد متن اصلي مكتوبات مقدسه آن زند – اوستا نام دارد كه مجموعه اي از آثار زرتشت است در حال حاضر مشاعر بر آن پارسيان هند هستند كه به آتش پرستان موسوم اند چون به آتش و خورشيد به منزله مظهري از مقام متعال نگاه مي كنند اين پروردگار متعال در دين زرتشت اهورامزدا يا ارمزد نام دارد . زمينه اصلي نوشتجات آن ها بر اساس كشمكش ارزش هاي دوگانه نيكي و زشتي يا نور و تاريكي است . تاريخ ظهور زرتشت به حدود 600 سال پيش از عصر باستان به عصر حاضر باز ميگردد . در آن زمان زرتشت كه يك آريايي بود ديني را براي مردم پارس و خاورميانه آورد كه آنان را از وضعيت بدوي به فرهنگ محيطي نظام يافته تري ارتقا دهد . از ميان اين قوم نظام خردمندان شرق ظهور پيدا كردند كه در تاريخ به نام مغان مشهور شدند . اما در اين آموزش ها هم اشاره اي به جريان صوتي اك نمي يابيم در حاليكه مبناي تعاليم خالصه مي بايد بر اين دو ستون يعني نور و صوت الهي استوار شده باشد . دين زرتشت هم يك مذهب دوگانه است اما در معنويت حقيقي و خالص ، هيچ اعتباري براي اهريمن يا هر آنچه زشت و شيطاني و معاني مترادفه آن باشد وجود ندارد و هيچ نشانه دوگانه اي به سوگماد ( خدا ) اطلاق نمي شود .
يهوديت :
پيروان آن خداي به نام يهوه را نيايش مي كنند كه مقام متعال همه يهودي هاي اصولي است . كتاب مقدس پيروان يهوديت عهد عتيق خصوصا تورات يا پنج سفر اول انجيل و تلمود ، مجموعه احكام و تعبيرات عرفي و شرعي يهوديان اسن كه بعد ها تدوين شد . نظامنامه آنها عبارتند از خلاصه تجربياتي كه يهوديان طي 3500 سال اندوخته اند . تعاليم اسراري يهودي ها كابالا نام دارد . كابالا عبارتند از دكترين كه شامل تعبيرات اسراري كتب مقدسه يهود و تفكرات متافيزيكي در باب مقام متعال ، بشر و وجود هاي معنوي است . اين مجموعه به دو بخش تئوري و عملي تقسيم شده است . بخش كاربردي آن حاوي دستورالعمل هايي در خصوص كاربرد طلسم ها و جادوشكن ها است . بخش تئوري آن همخود شامل دو قسمت دگماتيك و لفظي است اما در كل آموزش هاي يهوديت نشانه اي از استاد زنده و جريان صوتي اك ديده نمي شود .
مسيحيت :
اين آشناترين دين در دنياي غرب است و توسط پولوس رسول آفريده شد . او كلام عيسي را بنابر آنچه خودش از مسيحيت مي فهميد به دنيا فروخت . او نه در ابتدا يكي از پيروان عيسي بود و نه هرگز او را ديده بود . مثل هر دين ديگري در اين جهان ، صورت حقيقي كلام رهبر اصلي آن در معرض عموم قرار داده نشد . مسيحيت ، مراتب رضايت ميليون ها نفر را فراهم نموده است وليكن مانند هر گروه مذهبي ديگر نقاط ضعف بسياري هم دارد . كتاب مقدس آن عهد جديد انجيل بوده و شامل بشارت هايي است بر مبناي آموزش هاي عشق و عمل صالح . رهبر زنده مسيحيت ، عيسي مسيح ، ارثيه معنوي خود را به دست شمعون پطر سپرد اما پس از درگذشت او سلسله معنوي آن منقطع گشت . در مسيحيت به نحوي از نور و صوت سخن گفته شده است اما بسيار مبهم و نامفهوم . كلمه كه تجلي فيزيكي اك است در ابتداي انجيل يوحنا مورد اشاره قرار گرفته است اما مشكل بتوان اشاره بدان را در جاي ديگري از انجيل يافت .
علوم مسيحي :
اين يكي از شاخه هاي مسيحيت ارتدكسي ( اصولي ) است كه بيشتر از ساير شعب مورد شناسايي واقع شده است . اين شاخه در واقع يك پروتست ( اعتراض ) ديگر در مقابل ناخشنودي عمومي جهان از مسيحيت مدرن است . مري بيكر ادي ، بنيانگذار علوم مسيحي معتقد بود همه گناهان ، دردها ، بيماري ها ، شيطان ، زشتي ، همه و همه توهمات ذهني مي باشند . كتاب آموزشي اصلي او ، كليدي بر دانش و سلامت ، دكتريني است از الگوهاي قياسي متافيزيكي حاكي از اينكه شفا در تمامي ساحت هاي زندگي فرد امكان پذير است به ويژه در مورد بيماري هاي جسماني و سلامت تن . به جز اين ، گستره اي كه جنبه معنوي داشته باشد در اين دكترين مطرح نشده است .
اسلام :
واژه اسلام به معناي تسليم شدن يا خاموش بودن در برابر اراده خداست اين مذهب توسط محمد (ص) پيامبر اسلام تاسيس گشت كه در خلال قرن 6 م. در مكه متولد شد . احكام اخلاقي مسلمين در تمام جنبه هاي دنيوي و و مدني زندگي نفوذ مي كند. دادن صدقات و خيرات هم از جمله موارد توصيه شده اسلام است . در موارد فوق رهنمود چنداني براي رسانيدن فرد به اقاليم معنوي ديده نمي شود و به اين اشاره اكتفا شده است كه يك فرد با بكار بستن عنصر ايمان و اعتقاد ، پس از مرگ به فردوس برده مي شود . جز اين در قرآن ، كتاب مقدس مسلمين اشاره مستقيمي به چگونگي احراز مقامات خداشناسي ديده نمي شود .

هیچ ندارم ... هیچ و زین سبب شرمساری ام جاودانه باد!
چه غریب و بی یار بودی مولایم!
چه غریب تر و تنهاتر هستی مولایم!
تو می خواستی، تو، آری، تو می خواستی بفهمانی نفهمیدنی ها را،
نفهمیدنی هایی که دیگر هیچ گاه بشر نخواهد فهمید.
خدای را سپاس که ای مولایم، در زمان این روزگار نیستی،
که اگر بودی،
همان یاران اندک را، همان یارانِ اندکِ به ظاهر اندک را،
به همراه نداشتی،
که ما ناچیزانِ بی خردِ افسون گشتهِ پلیدی،
چونان خفاشانِ خون آشام،
مسخ شده شیطان،
بر تو می تاختیم! ... وای بر ما، مولایم، وای بر ما !
مولایم، در این روزگار نیز غریب هستی!
و چه زیباست که خدای را داری،
و چه زیباست که خدا بنده ای چون تو دارد،
و خدا با وجود توست که به خود می بالد،
و رو به سوی فرشتگان این چنین می گوید:
"هان! دیدید! این است احسنِ مخلوقات!"
مولایم! ما خدایمان را دلسرد کرده ایم،
چه خوب است که تو بوده ای.
مولایم! در آن زمان که به پا خاستی،
دوست و دشمن نمایان بودند،
حال این که در این زمان، مولایم،
دوستانی هستند به ظاهر دوست تو،
و پستی آنچه می کنند،
فراتر از پستی اعمال دشمنانی است که در آن زمان در حق تو کرده اند.
چه غریب هستی مولایم، چه غریب هستی!
و چه اندک اند دوستان واقعی ات در این زمان،
خاک دو عالم بر سرهامان!
مولایم! عصر، عصرِ دروغ است و نیرنگ و ظلم،
خدای فراموش شده است،
چگونه با تو بگویم این همه درد جان فرسا را !
چه غریب خواهی ماند مولایم، چه غریب خواهی ماند!
ناصر - 17/10/87
به منظور احترام به ابراز لطف تنی چند از دوستان و جبرانِ (در حد توانِ) محبت هاشان، سعی خواهم نمود که گاه و بی گاه به نقطه تسلیم بازگردم.

در روزهایی که گذشت، از تمامی دوستان عزیزم، مطالب بسیار آموختم؛ از سماع عزیز، خراباتی دُردی کش، ناکجا آباد مهربان و... این دوستان آن چنان در دل و جان نقش بسته اند، که هیچ گاه فراموش شدنی نیستند. نمی دانم در کجا خواندم و یا از چه کس این جمله را شنیدم که: چه خوب است آدمی وقت رفتن را بداند... و حال احساس می کنم که هنگامه رفتن است. از تمامی کسانی که با نظراتشان در مدت کوتاه حضورم در نقطه تسلیم، مایه دلگرمی بودند، بسیار سپاسگزارم؛ به خصوص از مجید، مهناز و هانسای عزیز که همواره لطف شان را بی دریغ ابراز داشتند. امیدوارم نقطه تسلیم همچنان با نوشته های دوست عزیزتر از جانم، علی، به کار خود ادامه دهد.
به جای خداحافظی:
"... حرف هایی هم هست که ظاهراً آراسته و شاید بشر دوستانه جلوه می کند؛ یکی از آنها عشق است که من هم به آن ایمان دارم. بعضی این <حرف> را رنگ محیلانه ای می زنند: عشق به همه کس!
عشق به همه کس داشتن، که بسیاری برایش به ریا گریبان می چاکـند، به نظر من معمولاً یک دروغ شاخدار است، یک فریب است، یعنی عشق به هیچ کس نداشتن. سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمق ها باور کنند.به اعماق که بنگریم، محبت یک انسان آن قدر زیاد نیست که برای یک انسان، یا یک نیمه خردک موجود دیگر حتی، به درستی و تمامت کافی باشد. همه این قصه هایی که ناتمام مانده اند، نقص شان از این جا آب می خورد. تا چه رسد به این که یک نفر همه را دوست داشته باشد. راستی که چه قلب دریا مانند و بی در و پیکری می خواهد این پیغمبر بازی! مگر این که قصد فریبی و سیاستی در کار باشد، و الاّ عشق به همه کس داشتن یعنی به هیچ کس عشق نداشتن و سرانجام، هیچ کس را هم نداشتن، یعنی کشک. اما این امری حقیقی و بشری و نجیبانه است که انسان می تواند انسان را دوست داشته باشد و شاید انسانی و توانستنی مطلق......<حقیقت امر این است که ما کاره ای نیستیم.>"(م.امید، مقدمه زمستان)
ناصر، 12 آذر ماه 1387

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند
دوستان عزیز! مدتی دور خواهم بود؛شاید که سکوت سرزنشم دهد.
پروردگار نگهدارتان...

او و او و او و او و ....
آغاز : من و من و من و من و ...
من و من؟
؟!
!؟
!!
من و او؟ اما من کجا! او کجا!
او و من؟ من کجا! او کجا!
؟؟
او و او؟ او؟ او؟ پس...من؟! فقط او؟! او؟...
پایان: انالله و انا الیه راجعون
او و او و او و او و ...
در واقع آن کس که هست، دچار توهم بودن است و توهم داشتن است و حتی توهم نداشتن و کور بختی و بر طبق این اصل، آن چیز که نیست، هست بودن است و آنچه که هست و عین واقعیت است، نیست بودن است.
آنچه از هستی ساطع می شود نیستی و نابودی است و آنچه از نیستی ساطع می گردد حقیقت و جاودان است، آنکه از بدبختی و خوشبختی خود می گوید، هست و دچار توهمات بودن است و از نیک بختی و نگون بختی در این بودن آواز سر می دهد، و آنکه از این توهمات زمینی رهایی یافته از هست های جاودان می گوید.
حال چگونه کسی از هست های هستی رهایی می یابد و بر نیستی و یا هست جاودان قدم می نهد.
آنکس که خود را در هوای معشوق مغلوب می کند و خود را ذوب در معشوق می کند آنچه می گوید و آنچه می اندیشد از معشوق است و خود دیگر چیزی برای گفتن ندارد و از لعبت های هستی دنیا چیزی در سرودۀ خویش نمیبیند. حال اگر این مغلوب شدن در معشوق افضل و اکمل باشد آنچه فرد می گوید، می بیند و می اندیشد اهورایی است.
وقتی کسی در جذبه معشوق مستغرق می گردد هر آنچه از او هست تجلی گر صفات معشوق است، اگر این معشوق از هست جاودان باشد، یعنی از جنس دنیا و فنا پذیر نباشد، آنگاه صفات عاشق تماماً از هست جاودان گفتگو دارد.
از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیر خدایم آگهی
چونکه من، من نیستم این دم ز هوست
پیش این دم هر که دم زد کافر اوست
دمدم این نای از دمهای اوست
های و هوی روح از هیهای اوست
در واقع کمال قرب و فنا فی الله از هویت تهی شدن و تبدیل شدن به وسیله ای است که حضرت باری تعالی آنچه را می اندیشد و آنچه را می خواهد در آن نازل می کند و این کمال انسانی است که در آن دیگر اختیار مفهوم ذاتی خود را از دست می دهد، چون فرد به اختیار خود، اختیار خود را در اختیار قدرتی برتر قرار داده و فرد در این حالت به خواست خود، خود را در جبر اختیار قدرتی برتر به نام خداوند می بیند.
حال این مقام جبر را با عنایت به این اصل که فرد دیگر اختیاری از خود ندارد و کار هایی خارج از اختیار خود انجام می دهد و عقلش و عملش در دستان اختیار دیگری است به مستی تشبیه کرده اند چرا که مست از باده نیز اختار اعمالش بر دست خودش نیست و شور آن می وی را به تحرک می دارد، البته این مستی نه مستی باده و می، بلکه افضل است بر مستی حاصل از خون رزان زیرا در این جا می حاصل فدا شدن خون خود شخص است که در مقابلش این می حقانی دیتی است به جا.
و کسانی که چنین جذبه ای بر آنها غالب گردید، دچار خلاقیتی شگرف می گردند که هنر عشق و شور حاصل آن است و زمانی که از جذبه حضرت حق خارج شوند در این خلاقیت ناتوانند و کمیت آن ها لنگ می شود.

غیر از چنین انسانی که از تمام آرزو هایی از جنس هست های دنیایی رها گشته کسی که از هواها و نفسانیاتش تهی گشته و به هیچ چیز نمی اندیشد (زیرا دائماً مست می الستی است و اختیار تفکر خود را به قدرت لایزال اهدا کرده است) هر انسان دیگر به دلیل داشتن هوی و نفس در ارتباط با دیگران به دنبال منافع و سود شخصی است.
در حقیقت وقتی انسان خود را در این مقام می یابد و از هویت خویش رهایی یافته می بیند و زلال و صاف می شود دیگر هویتی، دیگر محدودیتی در ورای شخصیت او وجود ندارد وقتی منیت و محدودیت وجود نداشته باشد انسان فراخ و گسترده می شود، همانند برچیدن مرزهای بین ملل، آنگاه انسان به بی کران وصال می یابد، چون خود چیزی از بی کران است.
حال این بی کران چگونه بی کرانی است که در آن هیچ مالکیت و هیچ منیتی وجود ندارد؟
چگونه ملک و شوکتی است که لازمه ورود به آن نیستی و بی تفاوتی بر تمامی داشته هاست؟
لازمه این ملک نداشتن داشته هاست، آری این سرزمین را می توان سرزمین نابودی ، نیستی و عدم دانست.
سرزمینی که هر صورت و هر خیال در آن بیهوده است، واقعیت ندارد و وهمی بیش نیست.
هر آنچه در اندیشه و زبان باشد از دارایی، تصاحب، شکست و ناکامی بیهوده و خیال می باشد.
آنچه را گمان بردی در این سرزمین ورای آن است و این سرزمین آنجاست که انسان کامل در آن سپری می کند. در آنجا جایگاهی است برای دیگر انسان ها، آن هایی که دل به یک معشوق نهاده اند و یکدل و یک هدف به دنبال نهایت خواست خود هستند و هیچ در بین آنها نیست الا سر تا پای طلب حضرت حق. این جمع که خود را محو در طلب حق می یابد هیچ نمی تواند از خود ساطع کنند جز صفات حق که خود محو در آن شده اند. مانند جام های آب که اگر جام ها را یکی کنیم هیچ یک قابل تمیز نیست و همه دارای یک ذات هستند که این را به این علت می دانند که همه یک هدف و یک معشوق دارند و در این جایگاه است که مولانا می فرماید انسان به جاودانگی (یکی از چهار آرزوی ازلی بشر) می رسد و فنا ناپذیر می گردد و آنچه در سورۀ قصص آ- 88 آمده به یقین درک می شود... هالک الا وجهه.
یعنی همه چیز فنا پذیر است جز صورت خداوند و حال از معشوق که هیچ جز خدا باقی نمانده دیگر چه چیز فنا پذیری بر جای می ماند و در این مکان انسان به بقای جاودان می رسد و با از بین بردن هست خود و از بین بردن قواعد و منیت های خود نابود و نیست می شود و در نیستی جاودان حی و زنده جاری می گردد.
گفت آن عاشق بگو کان اصل چیست
گفت اصلش مردن است و نیستی
و در آن مقام فرد داعیه خدایی می کند و خود را خدای می خواند چون جز خداوند چیزی در وی وجود ندارد
گفت مستانه عیان آن ذوفنون
لا اله الا انا، ما! فاعبدون
و نه تنها یک اندیشه است بلکه بر جسم و جانش نیز اثر می گذارد زیرا حق تعالی در وجود شخص ظاهر گشته و میهمان آن جسم و آن نام است اگر چه نا وی آن و این است اما در آن لحظه تنها حق حضور دارد نه نام و نشان
...و بایزید در جواب مریدان می فرماید
گفت این بار ار کنم این مشغله
کاردها بر من زنید آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم
چون چنین گویم بباید کشتنم
و در این زمان هر یک کاردی با خویش می آورد که در زمان مستی و ادعای خداییش وی را به حکم شرع به قتل برسانند
با یزید دوباره در مستی فرو می رود و این دفعه محکم تر می خواهد که او را بپرستند...
آن مریدان جمله دیوانه شدند
کاردها بر جسم پاکش می زدند
هر که اندر شیخ تیری می خلید
باژگونه تن خود می درید
یک اثر نی بر تن آن ذوفنون
وان مریدان خسته در غرقاب خون
و آنگاه دیدند که این تنها یک ادعا نیست بلکه در هنگام حلول ذات حضرت حق بر فرد این حلول بر جسم و جان وی اثر می گذارد و آنگاه گفته وی، کار وی و فکر ایشان همانا فعل و عمل حضرت حق است، زیرا که اینان در خود جز حق ندارند که آن را ظاهر کنند
آن دعای بی خودان خود دیگر است
آن دعا زو نیست،گفت داور است
آن دعا، حق می کند، چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه ی مخلوق، نی اندر میان
بی خبر آن لابه کردن جسم و جان
و زمانی که چند تن همه به یک شکل از خود تهی شوند و در آن ها روحی جاری گردد آنگاه در میان آن جمع همه منعکس کننده آن روح هستند:
مؤمنان معدود لیک ایمان یکی
جسمشان معدود لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جان های شیران خداست
همچو آن یک نور خورشید سماء
صد بود نسبت به صحن خانه ها
لیک یک باشد همه انوارشان
چون که برگیری تو دیوار از میان
چون نماند خانه ها را قائده
مؤمنان مانند نفس واحده
در این مقال است که حدیث نبوی می فرماید: العلماء کنفسٍ واحدة
یا در بقره آ- 136 لا تفرق... ما فرق نمی بینیم میان هیچ یک از رسولان
البته در این وادی سختی های فراوان در پیش روی سالک می باشد که از همه تمام تر قدم نهادن بر خواست های دنیوی است و آن گفتار طاوس العرفا، با یزید که رسیدن به حق را دو قدم دانسته، اول پای نهادن بر خود و در قدم دوم خدای گشتن را در ذهن ما جلوه گر می سازد.
اما قدم نخست برای بسیاری از فرزندان خاک سال ها به طول می انجامد. البته لذت حاصل از این وصال را نمی توان با لذت دیگر در خاک مقایسه کرد و در کفه ترازو نهاد چنان که ساقی ما مولانا فرمود:
عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو
چون نوبت وصل آید صد نام و لقب گیرد
آنگاه که این شخص وارد چنین عالمی می گردد سوره نور آ-37 است که زندگی شخص را به تمام توضیح می دهد و می فرماید:
بزرگانی هستند که هیچ تجارتی ایشان را از یاد خدا غافل نمی کند.
چون در آن زمان فرد هر آنچه از فعل و عمل که دارد از آن خداست و جز خواست خداوند از وی ساطع نمی شود.
زیرا فرد اختیار خود را در ید اختیار حضرت معشوق از کف داده و عنان اختیار برای مستغرق در دریا به دستان موج دریا است، همچنان برای مستغرق بحر حق عنان اختیار بر کف آن لا یزال می باشد.
البته این آیه بر این معنا دلالتی ندارد که این افراد در حین تجارت در حال رکوع و سجودند، بلکه اینان در مقامی هستند که در فلسفه وحدت وجود محو شده اند و تمام اجزاء و اشیاء و اشخاص را از حق می دانند و در محضر حق جز خواست وی انجام نمی دهند.
دوست عزیز سید سعید که مدتی است ملاقاتی نداشتیم(...کس نداند که در مجلس رندان چه گذشت...)
نوشته شده 16 مهر 87 (قزوین)

يا رسول الله تودر خلوتِ وحدت خليلي
بعدِ ذاتِ واحدِ مطلق به هستي بيبديلي
بر گزينِ دست يزدان از ميان نخبگاني
پيش هر صاحبنظر در صورت و معنا جميلي
منبع انديشة رود خروشان حياتي
شهر علمي، كوهِ حلمي، قُلزم عقل عقيلي
ماءِ ثجّاجي ز ابر رحمت باري تعالي
از بدايت مُبتدائي، در نهايت مُستحيلي
رهبرِ خنياگرانِ نعمة «قالُوا بَلي» یی
ساقيِ ميخانهِ در بزمِ خداوند جليلي
مصطفاي كردگاري ناجيِ خلق خدايي
رحمة للعالميني مقتدايِ جبرئيلي
خاتم پيغمبراني اسوه و الگوي ديني
دادخواهان را پناهي راهجويان را دليلي
شبرو راهِ وصالي بر بُراقِ عرش پيما
همره روحالاميني همدمِ اصلِ اصيلي
عَلَّم الأَسماءِ آدم، كشتي نوح پيمبر
روح بخش چار مرغ و مُصحفِ دين خليلي
مُعجزِ نه گانة ی موسي به سوي مصرياني
بر سرِ فرعونيان طودِ عظيم بحرِ نيلي
بلبل دستانسرا بر گُلبنِ باغِ خدايي
خوشهِ بشكفتهِ طلعِ بلنداي نخيلي
شمسِ كوه نور و شمع روشن غار حرائي
رسته از قيدِ دثاري جسته از بندِ زميلي
كردگارت گفت اِقرأ باسمِ رَبكّ يا محمّد
رَتِّلِ القُرآن ـ وَ بلِغ، تو بليغي و رَتيلي
كاف، ها، يا، عين، صادي، ذكر عبدِ كردگاري
معنيِ طاها و ياسين، شارعِ شرع سَهيلي
در، اَلَم نَشرَح لَكَ صَدرَك خدا دادت بشارت
صاحب آوازهاي، پاكيزه از وِزر و وَبيلي
روز رستاخيز در صحرايِ محشر نزدِ داور
در دفاع از جرم و تقصيرِ گُنهكاران وكيلي
رودِ بيآلايش آب و شراب و انگبيني
لَذّة لِلشّار بيني، كوثر استي سلسبيلي
تو رحيق سر بمُهري، معنيِ كأساًَ دِهاقي
در مي توحيد بوي مشك و طعم زنجبيلي
فجر شبهاي فراقي شمسِ ايّامِ وصالي
نور مصباحِ زجاجي وندر آن زَيتُ وفَتيلي
با محمّد برتر از آني كه اندر وصف آيي
تالي قرانيِ و هموزن آن ثِقل ثقيلي
زاد روزت باد میمون بر تمام اهل عالم
اي صراط مستقيم، تو رهنماي هر سبيلي
ناظما !چون مدح احمد هست در قرآن مکرر
تو همی تکرار کن،باری ،بری اجر جزیلی
یا علی مدد...

رضا از مقامات عالی سلوک، بل آخرین آنهاست و نیل بدان برای هر سالکی میسر نیست. رضا میوه درخت عشق و محبت است. کسی که بدین مقام منیع می رسد از دل و جان معتقد می شود که در قسمت ازلی خطا و زللی نرفته و هر چه بر او می رسد خیر محض است. امام محمد غزالی در احیاء العلوم و کتاب الاربعین نظر کسانی را که رضا به قضای الهی را انکار می کنند نقد کرده است. منکران گویند که راضی شدن به چیزی که مخالف طبع و میل انسان باشد قابل تصور نیست. زیرا انسان در برابر ناگواری ها فقط می تواند صبر کند نه آنکه خشنود باشد. غزالی در پاسخ آنان می گوید یکی از نشانه های عشق و محبت این است که آدمی به خاطر معشوق و محبوب خود ناملایمات و بلاها را به جان بخرد. چنانکه مثلا مادران به خاطر آسایش فرزندان خود با طیب خاطر و شوق وافر به استقبال ناگواری ها می روند. عارفان ربانی گفته اند که حقیقت و کنه رضا این است که بنده رضای خود را با رضای حضرت معشوق معاوضه کند. نه تنها به تقدیرات الهی اعتراضی نیاورد بل از آنها خرسند هم باشد به طوری که چه بدو نعمت رسد و چه نقمت، تغییر حال نیابد و بلا و رخا در نظرش یکسان باشد. چنانکه از رابعه عدویه (زنی عارف و روشن بین که برای نخستین بار تعابیر عاشقانه را وارد الهیات کرد) پرسیدند چه وقت بنده به مقام رضا می رسد؟ گفت: اذا ســَرّتهُ المصیبةُ کما سـرّتهُ النعمةُ. "آنگاه که هم نعمت و هم مصیبت، او را شادمان کند."
خرسندی بنده از نزول بلا از آن روست که یقین دارد که بلا برای اصلاح و تکمیل نفس او لازم است. مولانا می فرماید:
ناخوش او خوش بوَد در جان من
جان، فدای یار دلْ رنجان من
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خشنودیّ شاهِ فردِ خویش
خاک غم را سُرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پُر شود دو بحر چشم
اشک، کآن از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشک پندارند خلق
" میناگر عشق " اثر کریم زمانی
حضرت علی (ع) در رابطه با سِرّالقضاء و سرّالقدر می فرماید: طریقٌ مُظلمٌ فلا تـَسلـُکُـوه و بحرٌ عمیقٌ فلا تـَلـِجوهُ.
یا علی...
من اندوهگین را قصد جان کردی، نکو کردی
رقیبان را به قتلم شادمان کردی، نکو کردی
به کنج کلبه ویران غم، نومیدم افکندی
مرا با جغد محنت همزبان کردی، نکو کردی
شدی از مهربانی دوست با اغیار و بد با من
مرا آخر به کام دشمنان کردی، نکو کردی
چو وحشی رانده ای از کوی خویشم، آفرین بر تو
من سرگشته را بی خانمان کردی، نکو کردی

خوشا در پای او مردن،خدایا بخت آنم ده
نشان اینچنین بختی کجا یابم،نشانم ده
نثاری خواهم ای جان آفرین شایسته پایش
پر از نقد وفا و مهر ،یک گنجینه جانم ده
سخن بسیار و فرصت کم، خدایا وصل چون دادی
نمیبخشی اگر طول زمان ،طی لسانم ده
سگ خواری کش عشقم ،به گردن طوق خرسندی
اگر خوان امیدی گستری، یک استخوانم ده
من آن خمخانه پردازم که بد مستی نمی دانم
الا ای سقی دوران ،می از رطل گرانم ده
یکی طومار در دست و در او احوال من ،وحشی
اگر فرصت شود گاهی به یار نکته دانم ده

هست هنوز ماه من چشم و چراغ دیگران
سبزه او هنوز به از گل باغ دیگران
خلق روان به هر طرف بهر سراغ یار من
بیهده من چرا روم بهر سراغ دیگران
رسته گلم ز بام و در، جای دگر چرا روم
با گل خود چه می کنم سبزه باغ دیگران
من میسرم شود صافی جام او،چرا
در دل خود کنم گره، درد ایاغ دیگران
وحشی از او علاج کن سوز درون خویش را
فایده چیست سوختن از تف داغ دیگران
خدای یگانه یارتان

خدایم در همین نزدیکی است
صدا در صدا می پیچد
کف بر روی موج شناور است
شب و روز یکی است
علف ها با باد سخن می گویند
جان های خسته کجایند که با جان خویش دیدار کنند
دیدار بیداری در خواب میسر نیست
صدایم می زنند
به ژرفای سکوت
" و بارها تو را خوانده ام
تا بازگردی
و باز هم می خوانم
یا علی مدد.......

دین مسیح از ادیانی است که تجلی ذات احدیت را به طور بارز در آن آشکارا می بینیم.
وسخن از خدایی است که قدرت خود را در انسانی متجلی می کند و پس از به صلیب کشیده شدنش جسم او نابود و قطره نمایان گر ذات حضرت حق به سوی او رخت بر می بندد.
بر اساس اعتقاد کلیسا ذات خداوند با تمامی فرستادگان حق همراه بوده و آنان مردم را آماده می کردند تا به قوم یهود عزت بخشیده شد و در نهایت همه چیز مهیای ضهور تجلیات حق به تمثال انسانی شد و او آفریده شد تا به صلیب کشیده شود تا گناهان انسانها تا آن زمان پاک شده و انسان رستگار شود.
یکی از اوازهایی که در کلیسا به زیبایی خوانده می شود:
"من به یک خدا معتقدم پدر قادر مطلق خالق آسمان و زمین. من معتقدم به خداوندگار عیسی مسیح،پسر خداوند،متولد شده از پدر. او از مریم باکره توسط روحالقدس قالب جسمانی یافت ودر زمان پنتیوس پیلاطوس تحمل درد کرد،مصلوب شد و به خاک سپرده شد وبه اعماق زمین فرو رفت.روز سوم از میان مردگان بار دیگر برخاست و به آسمان رفت..."
"صدایت را با قوت بلند کن، آن را بلند کن و مترس و به شهرهای یهودا بگو که هان خدای شماست (اشعیا).
اگر از باور های مذهبی فراتر قدم گذاریم و بدون اعتقاد به ماورا به مسیحیت نگاه کنیم عیسی ما را محو خود می کند.همانند او گاهی در تاریخ ظهور می کنند همانند زرتشت ،بودا،..که نوید دهنده صلح دوستی و بر افراشته کنندگان برادری و محبت هستند. دشمنان سرسخت خشم ،کینه،جنگ و هر آنچهمانعی باشد بر آرامش روان آدمیان، که این بزرگان همچون روانشناسی کار آزموده هر آنچه مانع از آرامش و امنیت است بر پیروان خود منع کرده است (می خواستم یه چیزی از زرتشت بنویسم پشیمون شدم)
در واقع مسیح با قرار دادن محبت و نیکی در مقابل خشم وکینه و چنین تقابل هایی در تلاش برای ساختن جهانی آرام و در واقع ساختن جهانی بدون بدی بهشتی بر زمین و در واقع ایجاد حکومت مهرومحبت که تمایزی با دولت خداوند بر زمین ندارد.

دین مسح دومین دین ابراهیمی است ، اگر چه نقاط نامعلومی دارد اما به دلیل جزیی بودن اهمیتی در آنها دیده نمی شود ،مثلا" تاریخ تولد حضرت مسیح که در دو انجیل متی و لوفا با اختلاف 6 سال ذکر گردیده است،یا اختلافی که در روز تولد وی است که در ابتدا 6 ژانویه بوده اما پس از جدایی کلیساها ،کلیسای غربی روز 25 دسامبر که همان جشن مهر ویا جشن میترا در قدیم بوده روز تولد وی قرار می گیرد.
د رانجیل یوحنا آمده:
"در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود،همه چیز به واسطه او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. در او حیات بود و حیات نور انسان بود و نور در همه تاریکی ها می درخشید. شخصی ار جانب خا فرستاده شد به نام یحیی که بر نور بشارت دهد تا همه ایمان بیاورند که این نور حقیقی است و هر انسان را منور می کند ،او در جهان بود و جهان به واسطه او آفریده شد و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد....(( ذکر کلمه در آیه 40 سوره عمران:هنگامی که فرشته به مریم گفت خدا تورا به ،،کلمه،، از طرف خود بشارت می دهد که اسم او مسیح عیسی پسر مریم است..)).
اما از جوانی او اطلاع چندانی در دست نیست فقط گفته می شود که او و شوهر مادرش به همراه 6 کودک دیگر در ناضره زندگی می کردند و به نجاری می پرداختند که نام پسران دیگر مریم البته از پدری انسانی یعقوب شمعون و یهودا بوده است،اما نزدیک به 30 سالگی هنگامی که پسر زکریا مشغول غسل گناه کاران بوده عیسا نیز به نزد وی می شتابد تا از طریق غسل ناپاکی ها را از خویش دور کند و پس از آن شروع به هدایت مردم کرد ابتدا با تعداد کم در کنیسه ها و بعد در ساحل دریا و هر روز بر گرداگردان وی افزوده می شد:
برخی تعالیم در این مجالس:
در تمام تعالیم خود پیروانش را از ریاکاری و ظاهر سازی بر حذر می داشت و میگفت"تا به فروتنی و عصمت یک طفل نرسیده ،در ملکوت آسمانها جایی نخواهید داشت"
محبت و نیکی به دوستان کانون تعالیم وی بود و برای او گناهکار و بی گناه فرقی نداشت .. بی گناه فرقی نداشت.. بی گناه فرقی نداشت.. بی گناه فرقی نداشت.. بی گناه فرقی نداشت.. بی گناه فرقی نداشت و با تمامی مردم مجالست می کرد.
از وی پرسیدند بزرگتریت دستور مذهبی چیست؟گفت"تو خدا را با تمام افکار وقلب وروح خود دوست بدار این بزرگترین دستور و تعلیم است و دستور دوم من همانند اولی است که دوستان و همسایگان خود را دوست بدار که تمامی دنیا بر اساس این دو قانون است"
وی شرایط ورود به ملکوت اسمانها را بیان میکرد"خوشا به حال مسکینان ، حلیمان، گرسنگان و تشنگان عدالت،پاکدلان و زحمت کشان برای اجرای عدالت و خوشا به حال رحم کنندگان"
وی مردم را از عیبجویی و تهمت باز می داشت"حکم نکنید تا بر شما حکم نشود. قضاوت نکنید تا بر شما قضاوت نشود.چگونه خسی را در چشم برادران می بینید و تیری را در چشم خود نمی بینید.رحیم باشید چنانکه پدر رحیم است . عفو کنید تا آمرزیده شوید. بدهید تا به شما بدهند بدون امید قرض بدهید"
و اوج این تعالیم در این جمله از انجیل لوفا است"چنان که می خواهید مردم با شما عمل کنند با آنان سلوک کنید."
وی هیچ گاه لذایذ دنیوی و مادی را بد ندانست و کسی را به دوری از آنها تشویق نکرد بلکه حتی جسم را محل تجلی انوار حق می دانست
شاید مسیح همیشه بر این سعی بود که به پیروان خود بیاموزد که او دین جدیدی نیاورده و تنها گفته های او بازخوانی جدید از یهود می باشد و شاید واقعا" به دنبال ایجاد دینی مشترک نبود و این درواقع به این معناست که وی خود را معلمی از یهود می دانست. در واقع او از یهودیان متعصب زمان خود بوده و از خانواده ای شدیدا" متعصب به احکام یهود ظهور کرد.
وی هیچگاه مطلبی بر خلاف کتب یهود بر زمان نمیدانست و خود صراحتا" می گفت که آمده تا آنها را کامل کند. و برای اشاعه دین وی از شاگردانش می خواست که از سرزمسن های یهودی خارج نشوند و تنها خود را صرف یهودیان گم شده کنند:"من فقط برای گوسفندان گم شده اسرائیل فرستاده شده ام"انجیل متی
"درست نیست که نان فرزندان اسرائیل را برداریم و پیش سگان بیندازیم"انجیل متی
پیروان وی نیز همانند وی از خانواده های یهودی بودند و از همه واضح تر این است که:در کتب یهودی آمده که مسیح در قوم یهود ظهور میکند وتا آنان را نجات دهد.

اما فرقه های مسیح:
در ابتدا:
در آغاز مسیحیت به دو گروه تقسیم شد:
1.گروهی که یعقوب برادر عیسی آن را سرپرستی میکرد و علاوه بر اعتقادات مسیح بر اجرای کامل دستوات دین یهود نیز اصرار داشت.
2.اما گروه دوم که خود را بر تبعیت از یهود ملزم نمی دانست و رعایت دستورات یهود را لازم نمی دید این شخص پطروس است که در واقع مسیحیت را مدیون وی و زحمات وی هستند او را به دلیل نا دیده گرفتن دستورات یهود از اورشلیم اخراج کردند و او به حوالی دریای مدیترانه رفت و در آنجا به تبلیغ پرداخت که بعد از مدتی جناح اول را تحت الشعاع قرار داد.
در آغاز جنگهای صلیبی 2 فرقه قدرت داشتند بن دیکتن ها و سیس تری کن ها اما پس از زمانی فرقه های دومی نی کن و فرانسیس کن جانشین آنها شدند.
دومی نی کن ها توسط سنت دومی نی کن برای تعلیم مردم در اسپانیا آموزش دیدند و جامه ها یی سیاه می پوشیدند و غذای خود را از را گدایی به دست می آوردند.
فرانسیس کن ها توسط فرانسیس اسیس پایگذاری شد وی تاجر زاده ای متمول بود اما چون در تجارت لیاقتی از خود نشان نمی داد پدر او را از ارث محروم کرد و وی با زنی فقیر ازدواج کرد و طعامی ساده می خورد و لباس هایی خاکستری رنگ به تن می کرد. وی برای خرج روزاه کار میکرد و اگر کاری پیدا نمی کرد از راه گدایی روزگار می گذراند. همواره مردم را موعظه می کرد و از فقرا دستگیری می کرد.از پاپ اجازه تاسیس فرقه ای را گرفت و این فرقه به طور حیرت آوری رشد کرد.
لوتر:
در زمان رنسانس و پس از بیداری مردم و ابراز نا رضایتی از اختیارات کلیسا مردم در انتضار یک بازبینی بر دین بودند که لوتر رهبری این جنبش را به عهده گرفت. وی در 1483 در یک خانواده مذهبی در روستائی در آلمان به دنیا آمدو در ایام جوانی به کلیسا رفت و شروع به ریاضت و اعمال ربانی شد. در 1507 به عنوان کشیش شناخته شدو بعد مدتی در دانشگاه ویتن برگ شروع به تدریس فلسفه کرد. وی پس از تلاش و مطالعه فراوان به این نتیجه رسد که تنها ایمان برای نجات انسان کافی است و دلیلی بر حکومت و بارگاه کشیشان وجود ندارد و کشیشان نباید از طریق دین امرار معاش کنند چرا که به علت دنیا به دنیا و پستی گرفتار می شوند. و او می گفت هر کس با ایمان زندگی کند رستگار می شودو انسان احتیاجی به مراقب و کشیش ندارد و هر کس مسئول پرستش و دین خود است و باید آنرا آزادانه انتخاب کند و کسی حقی بر تفتیش عقاید دیگری ندارد و ایمان به خدا نباید سببی شود برای جایگاه اقتصادی و سیاسی.
وی کلیسا را به فریب افکار مردم متهم کرد .
او به شدت خواهان و هوادار پیدا کرد به طوری که بسیاری از وی پیروی می کردند و اینگونه کلیسای لوترین ایجاد شد.
اما خواستاریت شکستن قدرت کلیسا در سویس هم به شکلی دیگر ادامه داشت. اولریخ زوینگلی رهبری این جنبش را در 1500 به عهده داشت و اعتقادش بر این بود که مسیحیان موضف به انجام دستورات کتاب مقدس هستند نه دستورات کلیسا ها و وی دستور بر انهدام تمام صور و صلیب ها و در کلیساها را صادر کرد.و تشریفات را به حداقل رسانید و حتی دستور داد سرود ها را بدون موزیک بخوانند.
وی در درگیری با کاتولیک ها کشته شد و ولی عقاید وی باقی ماند تا فرقه پرس بی تارین ها از دل آن ساخته شود.
پروتستان ها نیز در پیروی از عقاید کالون شاگرد زوینگلی و لوتر اقدام مشابهی را انجام دادند که موجب درگیری و کشتار بسیاری توسط کاتولیک ها شد.
و در این زمان زیبا ترین رمان جهان :
فرمان نانت در فرانسه صادر شد که آزادی عقیده را برای همه آزاد می دانست و در زمان ناپلئون آزادی مذهبی به حد کمال خود رسید.
در هلند و انگلستان نیز این جنبش به راه افتاد که پس از کشتار فراوان به پیروزی رسید.
فرق دیگر مسیحیت در گوشه و کنا ردنیا:
آنابابتیست ها:
این فرقه غسل تعمید کودکان را مردود می داند و معتقد است هر انسان در سن بلوغ با آگاهی باید غسل داده شود.خدمت سربازی و ورود به دولت را از مظاهر ظلم میداند و در محاکم دولتی از قسم خوردن ابا دارند و فقط با آری ئ نه جواب می دهند. کشیشان را ریاکار می دانند و بر ظهور عیسی و داوری وی معتقدند.
کویکرها:
موسس آن جرج فاکس و بر ضد حکومت دینی و کشیشان ایجاد شد و وی گفت که ایمان بر کشیش کلیسا نیست بلکه ایمان در قلبهاست و رفتن به کلیسا و خواندن اوراد صرفا" کاری تکراری و بی فایده است و از گوش کردن به سخنان کشیش هیچ حاصل نمی شودو کشیشان هیچ نوری ندارند و نور روحانی بر مومنین واقعی فرود می آید. و در نهایت وجود کشیش را بی فایده دانست.
اوریتاریانس:
بنیانگذارش یک پزشک اسپانیولی به نام میکائیل بود و وی تثلسث را کفر می داند به معجزه های عیسی اعتقاد نداشت و مریم را باکره نمی دانست و در ژنو او را زنده در آتش سوزاندند اما این فرقه اکنون در لهستان و مجاوراتش وجود دارد.
مورمونیسم:
توسط ژوزف در سال 1830 در آمریکا ایجاد شده و همانند عیسی کتابی به سبک انجیل و توراه دارد و آن را تعالیم خدا به آمریکائیان باستان می داند.و در واقع داستان گروه دیگری از پسران ابراهیم است یعنی لهی و ساریا که به آمریکا آمدند و دو قوم نفیت و لامانیت را تشکیل دادند و دسته ای دیگر از قبایل یهود به نام جاردیت ها.
و از همه جالب تر تعالیم یهود پس از مصلوب شدن به قوم نفیت است.در نهایت ژوزف کشته شد اما فرقه او اکنون بیش از 5 میلیون پیرو دارد و به کلیسای مقدسین متاخر مشهور است.
فرق دیگر مسیحی:
متدیست. پنتاکوست. زهاد.و...
همگی با اسکلتی مشابه وجود دارند مثلا" همه عیسی را خدا می دانند که برای نجات بشر بر زمین ظهور کرد و توسط قوم یهود مصلوب شد و بار دیگر برای برقراری حکومت خداوند به زمین باز می گردد.


Need to stay right here
I don't care if there is a better place
I must try it myself
Again
My broken sleep will never be the same
I'm only hanging on
And waiting for another night
There's sadness in my mind - ok
There's darkness in my mind - ok
What has come over me?
Can't believe, but your tears leave me cold
I'm walking through the dark
Again
And I am not afraid to be alone
Anymore
There's sadness in my mind - ok
There's darkness in my mind - ok
Thoughts echoing in my mind - ok
Everything is gonna be...
RIVERSIDE-Out Of Myself
در نیمه راه زندگانی ما، خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم، زیرا راه راست را گم کرده بودم.
و چه دشوار است وصف این جنگل وحشی و سخت و انبوه، که یادش ترس را در دل بیدار می کند.
چنان تلخ است که مرگ جز اندکی از آن تلخ تر نیست؛ اما من، برای وصف صفائی که در این جنگل یافتم(1)، از دگر چیزهایی که در آن جستم سخن خواهم گفت.
درست نمی توانم گفت که چگونه پای بدان نهادم(2)، زیرا هنگامی که شاهراه(3) را ترک گفتم سخت خواب آلوده بودم.
---------------------------------------------------
(1) مقصود بیداری وجدان است، زیرا دانته در اینجا پی به لزوم اصلاح خود برده است.
(2) مفهوم واقعی این گفته اینست که آدمی بی آنکه خود متوجه شود، با گناهکاری و فساد خو می گیرد.
(3) راه تقوی.
کمدی الهی، دوزخ، بخشی از سرود اول